<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>یزدنگار</title>
        <link>http://www.yazdnegar.com/</link>
        <description>بیچاره کسی که شهر یزدش وطن است/
 بیچاره ترآنکه نقش بندیش فن است/
زین هردو بتر که اهل سخن است/
ناچار کسی که هرسه دارد چو من است/
غیاث الدین نقشبند یزدی(شاعرق11 ه.ق)
</description>
        <language>en</language>
        <copyright>Copyright 2008</copyright>
        <lastBuildDate>Thu, 28 Feb 2008 13:17:51 +0330</lastBuildDate>
        <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
        <docs>http://www.rssboard.org/rss-specification</docs>
        
        <item>
            <title>گزارشی از مراسم تودیع ومعارفه مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی یزد</title>
            <description><![CDATA[<p>روز قشنگی بود ..دم در یه چند تا از اهالی مطبوعات داشتن بهم خبر کشی می کردند، حائری کیهان من وهمیشه به یاد شریعتمداری می اندازد، شریعتمدرای هم به یاد حمله از پشت درخت( این صرف ایک احساس است)<br />
رضا حقیقت نژاد سردبیر نیم وجبی و البته شیرازی روزنامه رنگی خاتم یزد داشت به صورت کاملا مفتی! روزنامه اش را توزیع می کرد. بعد از خوش وبش همراه با مجید وفایی شاهی که خبرنگار ایسکا نیوز هست و من همیشه لقب ایسکا نیوز بهش می دم، وارد سالن شدیم... سالن هلال احمر با آخرین متد های نور و صدا برای همچین روزهایی ساخته شده بود ..ساعت 9 پنج دقیقه بود.<br />
 نصفه کمتر سالن پر بود ..با ایسکا نیوز رفتم وسط ها نشستم ...کم کم اهالی هنر  جمع می شدن تک تک چهره های سیاسی هم به همه! سلام می کردند...همه اومده بودن هم سلام کنند هم خداحافظ ..<br />
چشمام دنبال علی می گشت همون که بهش می گن غیاثی... نبود ...سالن دیگه پر شده بود استاندار با هیئت همراه خیلی ساده از وسط سالن با حال و احوالپرسی با همه، عاصی هیچ وقت اهل غرتی بازی نبوده ولی باید باشه. اومد رفت جلو نشست..علی و احمد منظورم غیاثی و عجمین با سلام و روبوسی واین غرتی بازی ها اومدن همون راهی که استاندار رفته بود را طی کردند ...دیگه جلسه شروع شد ...قرائت قرآن ...بازم مثل همیشه مجری تکراری با لهجه تکراری رفت پشت تریبون ..یه بار قربون صدقه غیاثی می رفت دوباره برمی گشت به عجمین لبخند می زد بهش تبریک می گفت ..کاری که همه می کردند..<br />
 روی سن پر شده بود از تابلو و تقدیر نامه وکادو ..چیزی حدود 100 تا تابلو ردیف شده بود ...ایسکا نیوز می گفت علی باید چند تا خونه بخره دیوارش رو با اینا پر کنه...از انجمن های هنری مختلف اومدن حرف های عشقولانه و قشنگی نثار هر دو مدیر کل کردند...یک اتفاقی جالبی افتاد که شاید یه علامت و نشانه ای باشد: یکی از خواهران هنرمند و عکاس با حجابی غیز از چادر رفت و با دوربین 5 مگا پیکسلی از عجمین عکس گرفت، اقای حجت الاسلام  ابویی[زیاد باهاش مصاحبه می گیرم برخلاف استاندار یزد مشاور روحانیتش اهل رسانه است] که این روزها گویا مشاور امور روحانیت استاندار یزد هست از صندلی پشن عجمین بلند شد و به همکار عکاسم یه چیزی گفت، چیزی تو مایه های برو کنار و این حرف ها... عکاس خوش تیپ تعجب کرد ولی عکسش را هم گرفت، من به ایسکا نیوز گفتم این عکس موندگاره(1)، ایسکانیوز  زیر لب به این رفتار ابویی غرولند کرد، گفتم، مشاور روحانیت کارش همینه داره به مدیرکل جدید روحانی، مشاوره می ده!<br />
 محمدی شاعر و مدیر یزدی هم به جای شعر گفتن رفته بود سراغ 10 دوازده دیوان شعرایی مثل حافظ و رودکی وسعدی... و از هرکدوم فال گرفته بود و بعد بیت اول غزل رو برداشته بود بهم میکس کرده بود ... زان یار دلنوازم...گویم سخن فراوان....اندر ره عشق عاشقی می باید...هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد  به عشق ...چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد..اینجور بگم همه رو یه طوری پیچوند کسی نفهمید کپی کرده !!! ملت کلی کف کردند و کف زدند...پیر تیاتر یزد اومد روی سن اول کلی دورود و دو صد بدرود به همه داد ..بعد مستقیم رفت یقه معاون صفار هرندی رو چسبید ..کلی از حکایت هایی که کلمه "زنیکه" داشت، برای این بنده خدا گفت البته از آخرین قیمت مواد مخدر هم گزارشی مبسوطی ارائه داد...شرط می بندم نصف حرف های این کهنسال هنر یزد را معاون صفار هرندی نفهمید...یه جمله ای گفت قشنگ به لهجه یزدی:غیاثی تو در رفتی، عجمین تو گیر افتیدی... <br />
استاندار  با همون لهجه ساده و حرف های خیر خواهانه خودش یه کم درد دل کرد ...چون می خواست بره  شهرستان خاتم کار داشت، سریع سخنرانی رو پیچوند و تشکر کرد وبعد تبریک گفت و رفت.. غیاثی مثل همیشه  سر به زیر رفت بالا، یه کم گزارش داد و بعد هلالیت طلبید و خداحافظی ...مجری تکراری برنامه ما[برادر گلرسان] به دکتر ایمانی معاون وزیر دستور داد بیا حرف بزن.. معاون وزیر یه کم از مشکلات و بودجه گفت..بعد هم کمی از حرفهای پیر هنر تیاتر یزد را پذیرفت و بقیه رو هم ماست مالی کرد ...و حکم تودیع علی غیاثی ندوشن و بعدش هم حکم نصب احمد عجمین رو خوند ..بعد هر دوتا اومدن بالا حکم ها را تحویل گرفتن و کلی رو هم رو بوس مالی کردند و هی بهم لبخند زدند و رفتند، من هم لبخند به لب داشتم، احساس کردم مثل مونالیزا می خندم، لبخندی شبیه به یک راز، ولی راز لبخندها را می دونستم چون کم وبیش تو روند تغییر مدیریت ارشاد یزد بودم، خبرهای دروغ، نقش یک خبرگزاری اصولگرا و دوست های که من لقب خوب بهشون داده بودم وشاید هم بودن، تلفن آقای عجمین به آقای ؟؟؟ ... بیعت شبانه آدم هایی که تا دیروز افتخارشون گرفتن عکس یادگرای با آقای غیاثی بود،گاهی وقت ها از هوای نجاست وبوی گند شهر، دلت نمی خواد از خونه در بیای.<br />
 آقای غیاثی واقعا آدم نجیب و مخلصی هست، چند روز پیش سه ساعت باهم گفتگو کردیم که من فقط نیم ساعتش را به صورت مصاحبه در خروجی خبرگزاری ایسنا - یزد قرار دادم، در دل های یک مدیر در حوزه فرهنگ و هنر یزد، باید ثبت می کردم، شهری که هنری مثل تئاتر  در آن با بخشنامه مدیر تهرانی وارد شده است. یک کتاب به من هدیه داد، صفحه "تقدیم به" نوشتم"آخرین هدیه در آخرین روزهای یک مدیر نجیب... 30/11/84علی غیاثی ندوشن"، خودم به جای غیاثی امضا کردم.<br />
.... بماند،  این ها را نباید خاطره لقب داد، باید از خاطرهایم دیلیت کنم، خوب نیست آینده گان از روند تغییر مدیریت ها به سبک مهرورزی یادگاری داشته باشند.<br />
حجه السلام احمد عجمین ...رییس دفتر آیه الله مصباح یزدی ...معاون اسبق رییس ارشاد یزد ..چون وقت نماز شده بود حرف خاصی نزد...تشکر کرد، اومد پایین...بعد غیاثی و کارکنان ارشاد و عجمین با هم عکس یادگاری گرفتند... نکته جالب این بود که بعضی ها خودشون را به عجمین چسبونده بودند ...<br />
علی غیاثی پس از سه سال مدیریت رفت ولی روزی که اومد مدیر بود ...روزی که  می رفت یه دوست بود برای همه، <br />
امید وارم هرجا می ره یادش باشه که زمانی اینجا دوستانی داشته که امیدوارم همیشه دوستش داشته باشند...<br />
حجه السلام احمد عجمین هم با کوله باری از تجربه اومده، ولی من فکر می کنم، تجربه های سیاسی اش بیشتر باشه تا فرهنگی، شاید علت انتخاب او، اتخاذ رویکرد سیاسی در مقوله فرهنگ باشه! مطمئن هستم یه کارایی می کنه کارستون از نوع عجمینی، رضا حقیقت نژاد می گفت نمی شه پیش بینی کرد....<br />
او رییس دفتر آیت الله مصباح بوده شایدم هنوز هست، ولی آیا حالا که اسم اون منو به یاد "نیک آهنگ کوثر" می اندازد سه سال دیگه دولت احمدی نژاد تموم می شه، به یاد چه خواهد انداخت؟<br />
رفتم دفتر خبرگزاری، از غرولند رییس کلافه شدم زدم بیرون، عصر یه کتاب خریدم 3 هزار تومان، شب با چند تا از بچه ها در مورد مراسم صبح حرف می زدیم، به حرف های پیر تیاتر یزد و گزارش قیمت تریاک  و دختر بازی و الواتی برخی از ؟، حسابی خندیدیم، امروز تموم شد.<br />
برای علی غیاثی ندوشن:<br />
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست<br />
هر کسی نغمه خود خواند از صحنه رود<br />
صحنه پیوسته به جاست<br />
خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد...<br />
امضاء .... <br />
نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384<br />
<strong>(1) </strong>این عکس را چند ماه بعد در کنار این  تیتر در روزنامه خاتم یزد دیددم: مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی یزددرگفتگو با ایسنا : 15 سال دیگر یزد را استان نمونه کشور می کنیم<br />
مصاحبه ایسنا را  من گرفته بودم، اقا عجمین داستان خوبی از برنامه هاش نعریف کرد، یه برنامه داشت 15 ساله الان 1 و نیم سالش گذشته. یعنی 13  سال و نیم دیگه یزد استان نمونه است زیاد جوش نزنید هنوز زما ن زیادی هست</p>]]>
</description>
            <link>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_79.php</link>
            <guid>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_79.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">برگی از تاریخ یزد</category>
            
            
            <pubDate>Thu, 28 Feb 2008 13:17:51 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>فی مده المعلومه</title>
            <description><![CDATA[<p>توی دکان نشسته بودم...آن روزها عطاری من سر بازار محمدعلی خان بود. به طوری که همیشه نصف میدان میرچخماق و سردر مسجد و منار دست راست را می دیدم.<br />
گویا همین دیروز است. شاگرم مَمَلُک رفته بود قسط تاجر را بپردازد. خودم برای مشتری قند می پیچیدم که آدم حاکم پیدا شد و گفت: " آشیخ حضرت اشرف خواستندت..."</p>

<p>فی مده العلومه کریم کشاورانتشارت امیرکبیر تهران 2535<br />
</p>]]>
</description>
            <link>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_78.php</link>
            <guid>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_78.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کتاب</category>
            
            
            <pubDate>Thu, 14 Feb 2008 12:36:27 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>زندگی میان یک پرانتز</title>
            <description><![CDATA[<p>زندگی من این روزها در چند کلمه محصور شده است<br />
کلمات زندگی در یک جمله می زیند<br />
جمله زندگی من در یک پرانتز میان یک پاراگراف رها شده<br />
نه راه به جلو و نه راه به عقب، هیچ کدام میسر نیست.<br />
شماره صفحات کتاب هنوز جریان دارد<br />
</p>]]>
</description>
            <link>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_77.php</link>
            <guid>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_77.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Thu, 07 Feb 2008 18:14:32 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>افشاگری</title>
            <description><![CDATA[<p>یکی از دوستان میبدی تماس گرفت و در مورد<a href="http://www.yazdna.com/NewsPic/narin11.jpg"> عکس </a>منتشر شده در مورد درب اصلی نارین قلعه میبد توضیح خواست، بنده خدا حق داشت چراکه قلعه نارین میبد در حال حاظر  چنین دری  ندارد و وی گمان می کرد من اشتباه کرده ام. واقعیت این است که این عکس از روی ماکت این قلعه در موزه گلیم شاه عباسی میبد گرفتم.<br />
در این موزه ماکتی نسبتا بزرگی از قلعه وجود دارد که درب اصلی قلعه را اینگونه معرفی کرده است.<br />
گفتم من هم مثل اقای <a href="http://www.yazdna.com/shownews.aspx?NewsID=1588">زابلی افشاگری کنم</a> تا خدای ناکرده در غلیان احساسات ناسیونالیست به مخاطره نیفتم<br />
</p>]]>
</description>
            <link>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_76.php</link>
            <guid>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_76.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">میراث فرهنگی</category>
            
            
            <pubDate>Tue, 05 Feb 2008 22:11:55 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>تست دو گزینه ای</title>
            <description><![CDATA[<p>یه دل می گه  نرو نــــرو<br />
یه دلم می گه برو بـــــرو<br />
طاقت نداره این دل تو بگو چه کنم ؟<br />
لطفا پاسخ هایتان  را ای میل کنید<br />
</p>]]>
</description>
            <link>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_75.php</link>
            <guid>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_75.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزانه</category>
            
            
            <pubDate>Mon, 04 Feb 2008 18:04:36 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>اصلاح طلبان یزدی در دوراهی، اصولگرایان بی رقیب</title>
            <description><![CDATA[<p>آنچه از اخبار بر می آید تقریبا تمامی کاندیداهای اصلاح طلب و وابسته به این جریان توسط مراجع مختلف برای انتخابات مجلس هشتم رد صلاحیت شده اند.<br />
خبرهای رسیده از تنها حوزه "اصلاح طلب دار" یزد نیز حاکی است صلاحیت محمدرضا تابش دبیر فراکسیون اقلیت مجلس به عهده شورای محترم نگهبان گذارده شده است. با این شرایط اصولگرایان یزدی در انتخابات مجلس هشتم بی رقیب شده اند.<br />
آنچه امروز پیش روی کاندیداهای اصلاح طلب می باشد  انتخاب یک راه از دوراهی پیش رو است:</p>

<p>1-	انصراف قطعی از ادامه فعالیت در انتخابات  و عدم اعتراض به شورای نگهبان<br />
2-	اعتراض به رد صلاحیت ها در شورای نگهبان و انتظار تا تایید صلاحیت</p>

<p>اول: اصلاح طلبان یزدی در صورت انتخاب گزینه اول و انصراف قطعی از ادامه روند فعالیت در انتخابات بی شک خود را در آزمون "جایگاه اجتماعی" خویش قرار می دهند، آزمونی که نتیجه آن به طور حتم میزانی در مورد نحوه رفتار مسئولان در انتخابات آتی ریاست جمهوری خواهد بود. <br />
اگر "انصراف بدون جنجال" اصلاح طلبان از گردونه انتخابات و تک قطبی شدن رقابت به سبک انتخابات هشتم با اقبال عمومی جامعه مواجه شود، هرچند این جریان سیاسی در کوتاه مدت صدمه شدیدی خواهد دید ولی با برگ برنده "اقبال عمومی جامعه" در دراز مدت می تواند به "بازگشت به قدرت" امیدوار باشد.در غیر این صورت اصلاح طلبان باید خود را حریان حذف شده از قدرت پندارند.</p>

<p>دوم: اگر افراد رد صلاحیت شده که برخی از آنها جایگاه قابل قبول در جامعه داشته و از گزینه های احتمالی پیروزی در انتخابات محسوب می شوند به نحوه بررسی صلاحیت هیئت نظارت اعتراض کنندو منتظر رای شورای محترم نگهبان بنشینند بی شک تنها باید " امید به آرزو" داشته و احتمال پذیرفته شدن " وساطت بزرگان" را انتظار کشند، هرچند با شرایط موجود احتمال اعتراض به رد صلاحیت های انجام شده ضعیف است</p>]]>
</description>
            <link>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_74.php</link>
            <guid>http://www.yazdnegar.com/2008/02/post_74.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاست</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاسی</category>
            
            
            <pubDate>Sun, 03 Feb 2008 22:29:40 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>پسرم عکاس کاخ سفید است</title>
            <description><![CDATA[<p>  اولين باري بود كه <a href="http://www.khaatamnewspaper.com/files/210443715112.jpg">مي ديدمش</a>. اما گويا او ، سالها پيش مرا ديده بود:"  40 سال است كه هر روز صبح به بيمارستان مجيبيان مي روم و از نوزادها عكس مي گيرم و تابحال از 140 هزار نوزاد عكاسي كرده ام ، شما هم يكي از آنها هستي." اين را رحيم شيرمحمدي از پيشكسوتان عكاسي يزد مي گويد. پدر شير محمدي ، اولين عكاس يزد بوده كه در اوايل حكومت پهلوي ، براي عكاسي از سربازان وظيفه ، اصفهان را ترك كرده و به يزد آمده است.‏<br />
اولين عكاسي يزد<br />
شيرمحمدي ، 81 ساله، متولد اصفهان است . اما آنگونه كه خودش مي گويد ، شش ماهه بوده كه به يزد آمده اند: "پدرم ، عكاسي را از عمويش ميرزا حسن خان شمس، اولين عكاس اصفهان فرا گرفته بود. اوايل سلطنت پهلوي در باغ دولت آباد يزد براي خدمت سربازي نيرو مي گرفتند، رئيس آن سرهنگ فتحعلي خان وزيري از عموي پدرم خواست يك عكاس به يزد بفرستد. او نيز پدرم را معرفي كرد.عكاسي ميرزا محمد علي خان اصفهاني (پدرم) معروف به چهره نما ، اولين مغازه عكاسي در يزد بود كه نزديك بازار خان مابين دارايي بافي و تلفنخانه قرار داشت. روبروي مغازه پدرم ملكي متعلق به راجي يكي از بزرگان يزد بود. پدرم از ايشان خواست عكاسخانه را برايش بسازند. در آن زمان به دليل نبود برق، سقف مغازه را با شيشه ساختند و فقط در روز عكاسي مي كردند." شيرمحمدي تحصيلاتش را در مدرسه حمزوي ( معروف به نمره سه) نزديك امامزاده جعفر گذرانده ، از آن روزها مي گويد: "وقتي از مدرسه برمي گشتم به مغازه پدرم مي رفتم و در تاريكخانه عكس ها را از دارو در مي آورديم. خشك مي كردم و در ابعاد مورد نظر مي بريدم. روتوش ، رنگ آميزي و ديگر كارهاي عكاسي را هم كم كم به طور تجربي از پدرم آموختم."‏<br />
</p>]]>
<![CDATA[<p> گروه فرهنگ و هنر روزنامه خاتم یزد - زهره صباغيان : اولين باري بود كه مي ديدمش. اما گويا او ، سالها پيش مرا ديده بود:"  40 سال است كه هر روز صبح به بيمارستان مجيبيان مي روم و از نوزادها عكس مي گيرم و تابحال از 140 هزار نوزاد عكاسي كرده ام ، شما هم يكي از آنها هستي." اين را رحيم شيرمحمدي از پيشكسوتان عكاسي يزد مي گويد. پدر شير محمدي ، اولين عكاس يزد بوده كه در اوايل حكومت پهلوي ، براي عكاسي از سربازان وظيفه ، اصفهان را ترك كرده و به يزد آمده است.‏<br />
اولين عكاسي يزد<br />
شيرمحمدي ، 81 ساله، متولد اصفهان است . اما آنگونه كه خودش مي گويد ، شش ماهه بوده كه به يزد آمده اند: "پدرم ، عكاسي را از عمويش ميرزا حسن خان شمس، اولين عكاس اصفهان فرا گرفته بود. اوايل سلطنت پهلوي در باغ دولت آباد يزد براي خدمت سربازي نيرو مي گرفتند، رئيس آن سرهنگ فتحعلي خان وزيري از عموي پدرم خواست يك عكاس به يزد بفرستد. او نيز پدرم را معرفي كرد.عكاسي ميرزا محمد علي خان اصفهاني (پدرم) معروف به چهره نما ، اولين مغازه عكاسي در يزد بود كه نزديك بازار خان مابين دارايي بافي و تلفنخانه قرار داشت. روبروي مغازه پدرم ملكي متعلق به راجي يكي از بزرگان يزد بود. پدرم از ايشان خواست عكاسخانه را برايش بسازند. در آن زمان به دليل نبود برق، سقف مغازه را با شيشه ساختند و فقط در روز عكاسي مي كردند." شيرمحمدي تحصيلاتش را در مدرسه حمزوي ( معروف به نمره سه) نزديك امامزاده جعفر گذرانده ، از آن روزها مي گويد: "وقتي از مدرسه برمي گشتم به مغازه پدرم مي رفتم و در تاريكخانه عكس ها را از دارو در مي آورديم. خشك مي كردم و در ابعاد مورد نظر مي بريدم. روتوش ، رنگ آميزي و ديگر كارهاي عكاسي را هم كم كم به طور تجربي از پدرم آموختم."‏<br />
نخستين عكس <br />
خاطره نخستين عكس ، هنوز در ياد پيرمرد باقي مانده است:" در كلاس 6 (اول راهنمايي) كه درس مي خواندم، 27 نفر همشاگردي داشتم كه براي مدرسه عكس مي خواستند، خودم از همه آنها عكس گرفتم وپدرم براي اينكه من را تشويق كند ، گفت كه از هيچكدام از آنها پول نگيرم. سال 1319 حدود 17 سال داشتم كه پدرم من را به جاي برادرم به شهربابك فرستاد تا از سربازهاي نظام وظيفه عكس بگيرم. 15 روز در شهربابك بودم و سپس به رفسنجان رفتم و 2 سال در آنجا به عنوان اولين عكاس كار كردم (عكاسي چهره نما) و بعد شاگردانم كار من را ادامه دادند و من به تهران رفتم. 7 سال نيز در تهران عكاس بودم (عكاسي ايفل) سپس با درخواست برادرانم در سال 1334 به يزد آمدم. مغازه اي كه در تهران داشتم را فروختم و وسايل جديد ومدرن كه در يزد وجود نداشت را آنجا تهيه كردم و به يزد آمدم."‏<br />
آقاي مدرن<br />
شيرمحمدي در بازگشت به يزد ، عكاسي مدرن را افتتاح مي كند: " در همان سال شخص مهمي كه اسمش در خاطرم نيست به يزد مي آمد. تمامي ادارات دولتي و مردم با دسته هاي گل از ايشان استقبال مي كردند، من نيز به پيشنهاد برادرم 7 -8 تا حلقه فيلم و دوربين با خود برداشتم و در آن مراسم كه از كارخانه اقبال تا مسجد جامع پياد